روزهایی که گذشت..........

الان دو ماه و نیمه که ترنم زندگی ما ازراه رسیده....

سارا و سحر ازم خواستن که خاطره 10 اردیبهشت را بگم.. خب پس من هم تعریف میکنم.

البته اول باید تشکرکنم ازماری عزیز(ما به هم وصلیم) که این ایده را داد....

 خیلی وقت بود که دیگه خسته شده بودم. نفسم سنگین شده بود. نمیتونستم راحت بشینم و بخوابم ولی خب هنوز سه هفته تا امدن دردونه  مانده بود........

هفته سوم بهارو بعد از تعطیلات وقت دکترداشتم. تحت نظر دو تادکتربودم . یکی دکتر خانوادگی(الف) و دیگر دکتربیمارستان(ر). دکتر خانوادگی,سزارین میکرد و من میخواستم طبیعی دردونه رو به دنیا بیاورم و چون بیمارستان سارم خیلی بهم دور بود ,بیمارستان میلاد انتخاب شد.

دو هفته به تاریخ چهل هفته ای مانده بود. مثل همیشه سروقت پیش دکترم (الف)بودم. کلی خوش و بش عیدو عیددیدنی. سونوگرافی بهم داد.رفتم انجام دادم .آوردم بهش نشان دادم خیلی هیجانی فت مایع امونیاتیکت کم باید سریع سزارین شی.منو میگید هاج و واج نگاش کردم ودو ساعت درموردش برام توضیح داد.نمیدونم چرا ولی ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.امدم خونه زنگ زدم به همسری جریانرا براش گفتم .گفت تا نمازت رو بخونی و آماده شی میام که بریم بیمارستان میلاد ببینیم اونا چی میگن.(آخه من کماکان طبیعی میخواستم)تا ساعت 12شب بیمارستان بودم اخرش هم گفتن مشکلی نیست.صبرداشته باش)البته بماند که در فاصله چندین باردکترم زنگ زد و گفت من هماهنگی کردم با بیمارستان(پارسیان) که خانمی اگه آمد به این مشخصات سریع بستری شه تا من بیام. خلاصش که فردا سونوگرافی را بردیم بهس نشان دادیم . دوباره برام سونوگرافی داد. زنگ زدم به همسری گفتم دکتر بهم سونوگرافی داده گفته سریع انجام بده. رسیدم سر زعفرانیه رفتم از بانک پول بگیرم که ای دادبیداد دستگاه کارتم را خورد.درتمام این چند سال اولین باربود که این اتفاق می افتاد.اونم چه روزی. خلاصه زنگ زدم به همسری گفتم پول تو کیفم نیست دستگاه هم کارتم را خورد. بیچاره با چه سرعتی خودش را رسوند.بماند که دراین فاصله سارا و خواهری هی زنگ که ما بیاییم. بعدازیکساعت نشستن خسته شدم و گفتم من فردا میام.

فردا صبح پنجشنبه ساعت 10 رفتم برای سونوگرافی.دکترمعالجم چک اساسی کردو اطمینان داد که بااستراحت و خوردن مایعات فراوان بهترمیشی.از اونجا زنگ زدم به دکترم و جریان را براش توضیح دادم. اونم گفت از ما گفتن بود خود دانی. عواقبش هم به عهده خودت.با پررویی فراوان پذیرفتم.

دو هفته کارمن فقط خوردن و خوابیدن بود. تا اینکه روز جمعه 10اردیبهشت فرا رسید.تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم.دکترم بهم گفته بود هنوز بچه تو لگن نیامده.شب قبلش هم باهمسری شام رفتیم راد(فرانکفورتر) به قول خودش گفت راه بریم که فردا بچه به دنیا بیاد.تاریخ 9/2/90 خیلی دوست داشت. ولی هیچ دردی به سراغم نیامد . جمعه صبح ساعت 11 آماده شدیم که بریم بیمارستان برای چکاپ. اصلا میل به صبحانه نداشتم .نصف لیوان آب پرتغالو به زور دادم پایین. تا دم در کوچه رفتیم . گفتم علی فیلم نگرفتیم که.شاید یهو بستریم کردن.دوباره برگشتیم از اول اومدیم بیرون.

تو بیمارستان هم سونوگرافی و NST انجام دادم و رفتم به دکترنشان بدم .بماند که تمام این کارها سه ساعت طول کشید. تا رفتم پیش دکتریه نگاه به سونوگرافی کرد و گفت برم بستری شم. انگار آب یخ روم ریختن.گفتم من نه درد دارم نه بچه ام تو لگن آمده. گفت ما یه کاری میکنیم که هم دردت بگیره هم بچه ات بیاد.الحق که همین کارراهم کردن.

از اتاق اومدم بیرون. همسری گفت :چی شد. با یه بغضی که داشت خفم میکرد گفتم باید بستری شم.....................

خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودم ولی نمی دونم چرا یهو دلم خواست که کماکان وضع به همین منوال پیش بره و من کماکان حامله باشم.

تا همسری کارهای بستری شدنم را درست کنه به مامان زنگ زدم. سارا گوشی را جواب داد.با بغضی که سعی میکردم خالیش نکنم براش جریان را گفتم.فکرکرد شوخی میکنم ولی به خدا شوخی نبود.جدی جدی بود. همه چی خیلی سریع پیش رفت . با مامانم حرف نزدم. طاقت نداشتم باهاش حرف بزنم. ترسیدم گریه کنم و اونم حسابی هول کنه. رفتم طبقه دوم بلوک زایمان. مدارک را تحویل دادیم و منتظر.......

صدایی آمد خانم"م".با پاهایی لرزان رفتم.در همین موقع موبایل همسری زنگ خورد و یکی از دوستای پرحرفش که چی شد؟ کجایید و از این حرفها. منم عصبانی که الان مگه وقته زنگ زدنه.......نشد درست حسابی با همسری خداحافظی کنم.......... رفتم به داخل بخشی که باید دست پر ازش میامدم بیرون و چشمهای نگران و گریان همسری را پشت سرم حس میکردم...........................................

ببخشید به علت بیدارشدن ترنم از خواب مجبورم که دو قسمتی بنویسم.حتما ادامه اش را مینویسم.اصل ماجرا هنوز مانده.

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیام

درود دوست گرامی نظر به درخواست دوستان عزیز وبلاگ نویس جهت تبادل لینک با ( شیراز فردا ) به اطلاع می رساند قسمت تبادل لینک در سایت ( شیراز فردا ) راه اندازی گردید شما دوست گرامی ، می توانید با مراجعه به سایت ( شیراز فردا) از (TAB ) موجود در بالای صفحه اصلی قسمت "لینک دوستان" وارد قسمت مربوطه شده و لینک وبلاگ خود را اضافه نمایید امید است بتوانیم گامی در راه تعامل بیشتر با وبلاگ نویسان عزیز برداریم ضمنا هر ماه به سه نفر از دوستان به قید قرعه هزینه اینترنت اهدا خواهد شد. شاد و سربلند و پیروز باشید ارادتمند شما (مهندس پیام خوشاب)مدیر سایت شیراز فردا بدروود www.shirazefarda.com

bodo biya baghiyasho benevis digeh

samaneh

bodo yallaaaaaaaaaa

samaneh

age zood nayay majboram zang bezanam baghiyasho telephoni tozih bedi[بغل]

سارا یک فنجون...

اااااااااااااااااا یادش بخیر........ مهم هاش که مونده....یادته قاطی کردی؟؟؟

سارا یک فنجون...

وای خدا اون صحنه خروجت از بلوک زایمان یادم نمیره......... هیچوقت........ چقدر زیبا بود........ ترنم ماه بود.........

سحر

اول از همه خیلی خیلی مرسی که نوشتی، من بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم، آخه می دونی یه جورهایی ترس برم داشته ولی وقتی خاطرات شما مامانی ها رو می خونم، حس می کنم که یه کمی از ترسم کم می شه.. باز هم خیلی خیلی ممنون که نوشتی.. ایشالا که ترنم جون هم همیشه سالم و خوشحال باشه در کنار تو و پدرش.. دوستت دارم

مستوره

سلام مامان گلم! ما که یک دل نه صد دل عاشق ترنم ناز و خوشگلت شدیم، مخصوصا با اون اخمهای قشنگش...ایشاالله که همیشه سالم و سرزنده باشه.. حتماً سر فرصت میام و می خونمت..امضا< پلاک 19 و نه 29 [چشمک][نیشخند]

بانوی اردیبهشت

چه با مزه که همسرتون 9/2 /90 دوست داشته من متولد 9/2/60 هستم دلم میخواد یه دختر اردیبهشتی داشته باشم. خوش به حالت اردیبهشتی شد...