تنهام

الان خیلی تنهام.آقایی همسر رفتند ترکیه بدون بنده.متاسفانه بدلیل شرایط بد حالی و جوی نتونستم همراهیش کنم وگرنه منم جزء برنامه بودم.

الانه خیلی تنهام.خیلی هم حوصله ام سررفته. هوا هم سرده تنبلی ام میاد برم بیرون.قراره سارابیاد اینجا.اونم تا هشت و نیم کلاس داره. دارم یواش یواش دیگه قاطی میکنم.سرم هم درد میکنه نمیتونم نه کتاب بخونم نه تی وی ببینم. حالا بگید من باید چیکارکنم...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

/ 10 نظر / 9 بازدید
سارا

آخ خواهری من هم که اومدم که همش خواب بودم.....تازه هم تو که تنها نبودی خووووووووووووووووووووب[چشمک]

سارا

اوووووووووووووووووول شدم ها[هورا]

پریسا

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] هزار تا بوس واسه تو که خیلی دوست دارم[خجالت]

سمانه

بیچاره غصه نخور من الان میام پیشت [نیشخند] چطوری تو خوبی ؟ پاشو برو یه مقوا بردار بعد همینطوری روش رنگ بریز کلی حال میده. به سر دردتم فکر نکن به یه عالمه چیزای خوب خوب فکر کن سرت خودش خوب میشه [چشمک]

سمانه

بهتر شدی ؟

سمانه

در کجا به سر میبری ؟[شوخی] حوصلت اومد سر جاش ؟

سارا

ای داد ای بیداد همسر محترمه که اومدند از سفر............ اون هم کی صبح کله صبح...خواب ما رو ضایع کردند............[نیشخند][نیشخند]

سمانه

میبینم که دیگه تنها نیستی و نمیای چیزی بنویسی اینجا [چشمک] خوب حالا حالت خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالش خوبهههههههههههههه ؟ من هم خوبم [نیشخند]

الهام

ای بابا...پس چرا هیچ چی نمینویسی...[عصبانی]