سلام....مینویسم پس هستم..........................
ن : مها ت : ۱۳٩٠/۱٢/۱ ز : ۱:۳٠ ‎ق.ظ

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده.........با وجود ترنم مگه میشه نوشت....همش از سروکله ات بالا میره.جدیدا هم که دکمه های کیس را یاد گرفته و دیگه بماند که چیکار میکنه ............

چقدر حرف دارم برای گفتن.چقدر دلتنگم. چقدر لحظات بعضی وقتا پوچ و بی معنی میشن.......چقدر بعضی روزها دلگیرن..........چرا؟

دلتنگم.........دلتنگ روزهای کودکی ..فکر کنم یه جایی کودکی ام را گم کردم.از یاد بردمش.....دلتنگ گریه های کودکی ام.دلتنگ بازی های کودکی. چقدر ساده با یک عروسک آروم میشدیم......دلتنگ آغوش های بچگی ام......چقدر ساده ازکنارشان گذشتم........گم شده ام.......خیلی وقته گم شدم............خیلی وقته دیگه خودم نیستم..........کمک      کمک    خدا جونم کمکم کن  ...........کمک کن پیدا بشم..................

مینوسم پس هستم حتی اگر وجودم کمرنگ باشه..........................

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


دندون ترنم
ن : مها ت : ۱۳٩٠/٩/٥ ز : ٦:٥۸ ‎ب.ظ

سه شنبه ترنم گلم اولین دندونش درآمد. بنده و باباعلی هم کلی ذوق....................

به اصرار پدری روز جمعه یه مهمانی کوچولو گرفتیم. اولش  خوابش میامد و غر میزد. به اصرار خوابوندمش و وقتی بیدار شد کلی سرحال.....................

فکر کن وسط مهمانی میخوای کاغذ رنگی پخش کنی انگشتر ترنم خانم گم شد. حالا بگرد تا پیداش کنی که زیر یکی از مبل ها پیدا شد.

کلی ذوق به خاطر کادوهایی که گرفت .و کلی خنده بابت تشکر

امروز هم کشف کردم که دومین دندانش داره در میاد.....................قابل توجه خاله ساراجون

قلب


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


پانوشت
ن : مها ت : ۱۳٩٠/٧/۱۱ ز : ۱:٤٢ ‎ب.ظ

نمیدونم چرا حس نوشتن ندارم؟شاید پیر شدم و شاید هم بی حوصله. دلم میخواهد ادامه روزهایی که گذشت را بنویسم ولی خیلی بیحوصله تراز اونم که بنویسم.

از زمین و زمان دلم گرفته.................چیه به نظرت نباید دلم بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هروقت دلگیرم یه نگاه کوچولو به ترنم زندگیم ارومم میکنه...... خسته ام. خیلی خسته

قول میدم زود بیام و ادامه ورود ترنم به زندگیمون را بگم......................................


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روزهایی که گذشت..........
ن : مها ت : ۱۳٩٠/٤/٢٧ ز : ٢:٥۱ ‎ب.ظ

الان دو ماه و نیمه که ترنم زندگی ما ازراه رسیده....

سارا و سحر ازم خواستن که خاطره 10 اردیبهشت را بگم.. خب پس من هم تعریف میکنم.

البته اول باید تشکرکنم ازماری عزیز(ما به هم وصلیم) که این ایده را داد....

 خیلی وقت بود که دیگه خسته شده بودم. نفسم سنگین شده بود. نمیتونستم راحت بشینم و بخوابم ولی خب هنوز سه هفته تا امدن دردونه  مانده بود........

هفته سوم بهارو بعد از تعطیلات وقت دکترداشتم. تحت نظر دو تادکتربودم . یکی دکتر خانوادگی(الف) و دیگر دکتربیمارستان(ر). دکتر خانوادگی,سزارین میکرد و من میخواستم طبیعی دردونه رو به دنیا بیاورم و چون بیمارستان سارم خیلی بهم دور بود ,بیمارستان میلاد انتخاب شد.

دو هفته به تاریخ چهل هفته ای مانده بود. مثل همیشه سروقت پیش دکترم (الف)بودم. کلی خوش و بش عیدو عیددیدنی. سونوگرافی بهم داد.رفتم انجام دادم .آوردم بهش نشان دادم خیلی هیجانی فت مایع امونیاتیکت کم باید سریع سزارین شی.منو میگید هاج و واج نگاش کردم ودو ساعت درموردش برام توضیح داد.نمیدونم چرا ولی ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.امدم خونه زنگ زدم به همسری جریانرا براش گفتم .گفت تا نمازت رو بخونی و آماده شی میام که بریم بیمارستان میلاد ببینیم اونا چی میگن.(آخه من کماکان طبیعی میخواستم)تا ساعت 12شب بیمارستان بودم اخرش هم گفتن مشکلی نیست.صبرداشته باش)البته بماند که در فاصله چندین باردکترم زنگ زد و گفت من هماهنگی کردم با بیمارستان(پارسیان) که خانمی اگه آمد به این مشخصات سریع بستری شه تا من بیام. خلاصش که فردا سونوگرافی را بردیم بهس نشان دادیم . دوباره برام سونوگرافی داد. زنگ زدم به همسری گفتم دکتر بهم سونوگرافی داده گفته سریع انجام بده. رسیدم سر زعفرانیه رفتم از بانک پول بگیرم که ای دادبیداد دستگاه کارتم را خورد.درتمام این چند سال اولین باربود که این اتفاق می افتاد.اونم چه روزی. خلاصه زنگ زدم به همسری گفتم پول تو کیفم نیست دستگاه هم کارتم را خورد. بیچاره با چه سرعتی خودش را رسوند.بماند که دراین فاصله سارا و خواهری هی زنگ که ما بیاییم. بعدازیکساعت نشستن خسته شدم و گفتم من فردا میام.

فردا صبح پنجشنبه ساعت 10 رفتم برای سونوگرافی.دکترمعالجم چک اساسی کردو اطمینان داد که بااستراحت و خوردن مایعات فراوان بهترمیشی.از اونجا زنگ زدم به دکترم و جریان را براش توضیح دادم. اونم گفت از ما گفتن بود خود دانی. عواقبش هم به عهده خودت.با پررویی فراوان پذیرفتم.

دو هفته کارمن فقط خوردن و خوابیدن بود. تا اینکه روز جمعه 10اردیبهشت فرا رسید.تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم.دکترم بهم گفته بود هنوز بچه تو لگن نیامده.شب قبلش هم باهمسری شام رفتیم راد(فرانکفورتر) به قول خودش گفت راه بریم که فردا بچه به دنیا بیاد.تاریخ 9/2/90 خیلی دوست داشت. ولی هیچ دردی به سراغم نیامد . جمعه صبح ساعت 11 آماده شدیم که بریم بیمارستان برای چکاپ. اصلا میل به صبحانه نداشتم .نصف لیوان آب پرتغالو به زور دادم پایین. تا دم در کوچه رفتیم . گفتم علی فیلم نگرفتیم که.شاید یهو بستریم کردن.دوباره برگشتیم از اول اومدیم بیرون.

تو بیمارستان هم سونوگرافی و NST انجام دادم و رفتم به دکترنشان بدم .بماند که تمام این کارها سه ساعت طول کشید. تا رفتم پیش دکتریه نگاه به سونوگرافی کرد و گفت برم بستری شم. انگار آب یخ روم ریختن.گفتم من نه درد دارم نه بچه ام تو لگن آمده. گفت ما یه کاری میکنیم که هم دردت بگیره هم بچه ات بیاد.الحق که همین کارراهم کردن.

از اتاق اومدم بیرون. همسری گفت :چی شد. با یه بغضی که داشت خفم میکرد گفتم باید بستری شم.....................

خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودم ولی نمی دونم چرا یهو دلم خواست که کماکان وضع به همین منوال پیش بره و من کماکان حامله باشم.

تا همسری کارهای بستری شدنم را درست کنه به مامان زنگ زدم. سارا گوشی را جواب داد.با بغضی که سعی میکردم خالیش نکنم براش جریان را گفتم.فکرکرد شوخی میکنم ولی به خدا شوخی نبود.جدی جدی بود. همه چی خیلی سریع پیش رفت . با مامانم حرف نزدم. طاقت نداشتم باهاش حرف بزنم. ترسیدم گریه کنم و اونم حسابی هول کنه. رفتم طبقه دوم بلوک زایمان. مدارک را تحویل دادیم و منتظر.......

صدایی آمد خانم"م".با پاهایی لرزان رفتم.در همین موقع موبایل همسری زنگ خورد و یکی از دوستای پرحرفش که چی شد؟ کجایید و از این حرفها. منم عصبانی که الان مگه وقته زنگ زدنه.......نشد درست حسابی با همسری خداحافظی کنم.......... رفتم به داخل بخشی که باید دست پر ازش میامدم بیرون و چشمهای نگران و گریان همسری را پشت سرم حس میکردم...........................................

ببخشید به علت بیدارشدن ترنم از خواب مجبورم که دو قسمتی بنویسم.حتما ادامه اش را مینویسم.اصل ماجرا هنوز مانده.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


دردونه قشنگ ما
ن : مها ت : ۱۳٩٠/۳/٢٠ ز : ۱:۱۱ ‎ب.ظ

یه ماه و نیمه که دردونه ماازراه رسیده. و بنده سخت درگیر سروکله زدن هستم. الانه هم تونستم بیام به خاطراینکه در بغل بنده خواب تشریف دارند.

ممنونم از تمامی دوستانی که تو این مدت بیادم بودن.ساراجون (خاله مهربان)هانیه. اقاقی.پریساو.... و همه دوستان. ببخشید پرنسس کوچولو بیدار شده.باید برم


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روزهای انتظار
ن : مها ت : ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ ز : ٢:٢۸ ‎ب.ظ

این روزها خیلی طولانی شده.برام خیلی دیر میگذره.همش منتظرم تا اردیبهشت سر برسه ولی کو تا اردیبهشت................

امسال موقع سال تحویل یه دوردونه کوچولو هم با من و آقایی همسرهست. تو عیدهم به علت شرایط جوی بنده ازرفتن به مسافرت معذوریم.البته بماند که امسال برخلاف سالهای قبل چقدرپیشنهاد مسافرت به من شد. چه داخل کشور و چه  خارج.جالب اینجا بود که همه با اطمینان کامل میگن بیا هیچ اتفاقی نمیافته.ولی کو گوش شنوا..........

انشاءالله دردونه که اومد سه تایی میریم...........................

یه سفره هفت سین خوجل هم انداختم که حتما عکسش را براتون میذارم.هرسال قرمز مینداختم ولی امسال هوس کردم که آبی فیروزه ای بندازم .

دوست جونا برای همتون آرزوی سالی پرازشادی و شادکامی آرزو میکنم..........

موقع سال تحویل برای من هم دعا کنید.....................

خداحافظ تا سال دیگه.......عید همتون مبارک


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


قیمت یک روز بارانی
ن : مها ت : ۱۳۸٩/۱٠/٧ ز : ٢:٠٢ ‎ب.ظ

یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند می‌خری؟

قیمت یک روزبارانی چنده؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

 

اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده دراومده نگاه کنی بوته‌اش ازت پول بلیت نمی‌گیره

.

چرا وقتی رعد وبرق می‌زنه از زیر درخت فرار می‌کنی؟

می‌ترسی برق بگیردت، نه، اون می‌خواد ابهتش رو نشونت بده. آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میآد.

این جوری می‌خواد بگه که منم هستم.

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودش رو روی سرما گریه می‌کنه؟

 

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انر‍ژی می‌کنه و به موجودات می‌بخشه ماهانه چقدر می‌گیره؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه؟ بابت این کارش حقوق می‌گیره؟

 

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بنشینی وبه آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی؟

قشنگ‌ترین سمفونی طبیعت رو می‌تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش دل تومن.

 

تو که قیمت همه چیز رو با پول می‌سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟

و خیلی سوال‌ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوم‌مون نرسه.

 

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از دارایی‌ها رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به بد و بیراه می‌گیری.

پشت قباله‌ات که ننوشتن. اینا همه لطفه، اگه صاحبش بخواد می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره!

 

اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانمون به خدا پول بدیم؟ و .....

اون وقت می‌فهمی که زندگی یعنی چی؟


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


بازی وبلاگی
ن : مها ت : ۱۳۸٩/۱٠/٤ ز : ٢:٠٦ ‎ب.ظ

از بازی که سارا شروع کرده،خوشم آمد.دلم خواست منم بازی کنم.در ضمن وجه اشتراکم باسارا زیاداست.فکرنکنید تقلید کردم

اگر ماهی از یکسال بودم..خرداد.....همیشه برام تازگی میاره

گر روز هفته بودم..سه شنبه.......همیشه روزخوبی برام بوده.پیغام آور اخرهفته

.اگر عدد بودم...هفت.....آفرینش خلقت

گر جهت بودم... غرب...خاطرات خوبی را برام زنده میکنه

اگر همراه بودم... شاد و سرحال

اگر نوشیدنی بودم... سرد:اب پرتغال تازه.....گرم: قهوه

گر گناه بودم... آغوش

اگر درخت بودم... بیدمجنون........مخصوصا وقتی باد بیاد حسابی عاشقه

اگر میوه بودم... توت فرنگی..........چاغاله بادام

اگر گل بودم... نرگس

اگر آب و هوا بودم... بهاری.مخصوصا وقتی باران بیاد

گر رنگ بودم... سبز.......چون رنگ زندگی و تازگیست

اگر پرنده بودم... قو

اگر صدا بودم... رودخانه و موج دریا

اگر فعل بودم... بوسیدنماچ

اگر ساز بودم... پیانو

اگر کتاب بودم... هزارویکشب چون همیشه پراز قصه بودم

اگر عضوی از بدن بودم... چشم ...چون عاشق دیدنم...خیال باطل

اگر جمله بودم... زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود

اگر شعر بودم... صدای پای آب....سهراب سپهری...اهل کاشانم......

اگر بخشی از طبیعت بودم... دریا(دریاچه هرگز)

اگر حس بودم... لامسه و بینایی


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mashivamashyaneh
This Themplate  By Theme-Designer.Com